قتل های زنجیره ای من

فوتو بلاگ و گاه نوشت های مرتضی توزنده جانی


نقل مکان

آحرین پست این وبلاگ

 

از این به بعد من رو در وبلاگ جدیدم بخونید ...


http://intothewind.blogfa.com

12 / 2 / 1391(بازدید ), |

Gloomy Sunday

حرفی برای گفتن نیست جز تلنبار آغوش گمشده ای ... !


 

دانلود آهنگ Gloomy Sunday از Billie Holiday

...

پی نوشت : به زودی با این وبلاگ و لوکس بلاگ ( به خاطر بیخود بودنش ) خدافظی می کنم ... باید خیلی زودتر از اینا از این جا می رفتم ... دوباره با یه وبلاگ جدید بر می گردم به بلاگفا ... به زودی زود !

 

11 / 2 / 1391(بازدید ), |


 ... امروز صب برگشتم تهران ...
این سفر از اون سفرایی بود که زیاد عکاسی نکردم ... خواستم که جنون عکاسیم رو کنترل کنم ... شب گردی و ماشین سواری و گشتن و گشتن و گشتن توی اصفهان ... رفتن به جاهایی که قبلن نرفته بودم ...
.
.
.
امشب ... الان ارسلان پیشمه و غذا می پزیم ... امشب خیلی حرف زدیم باهم ... صحبت گذشته و زندگی و نیش قبر خاطرات ... و ... ...
.
.
.
هر جا توی زندگیت بردی ... یه جای دیگه داری می بازی ...
... نمی دونم بعد از لحظه های خوش چی پیش میاد ... یا بعد از لحظه های کرخت و این همه دیوار و دیوار و دیوار چی قراره بشه ... این همه دیوار که دور خودمون کشیدیم و کشیدن !
.
.
.

ساعت 5 و 55 صب ... هزار هزار حرف ناگفته ...

* یکی از عکسای این سفر ...

......

پريدنِ ِ در رخوت
پريدنِ ِ در خواب
فراموشي ِ مژه‌ها
مشخصاتِ مرداب...

ـ آآه...
ـ صدای دود می‌آيد؟
ـ چه ماه تنهايی!

" یداله رویایی "

10 / 2 / 1391(بازدید ), |

Traveling to Isfahan

الان دارم کوله م رو می بندم که برم ترمینال و اگه اتوبوس گیرم بیاد ... راهی سفرم ... راهی اصفهانم ...
.
.
تا هفته ی دیگه ...



.....................................

رفتم ترمینال ... واسه امشب بلیط گیرم نیومد ...
فردا صب ساعت 8 و نیم بلیط گرفتم ...

ساعتی زیر آسمون و باد و نم نم بارون و همهمه ی ترمینال نشسته بودم ... و الان برگشتم خونه ... پنجره رو باز کردم و تا سیگاری بکشم ... چایی هم دم می کشه ... چای و نبات !

5 / 2 / 1391(بازدید ), |

Enter The Void

 


...

 

*  http://www.imdb.com/title/tt1191111 

Enter The Void (2009) A Film By Gaspar Noe

...

این فیلم گاسپار نوئه شبمو ساخت ... به هر کسی توصیه نمی کنم !

 ...



آه ای فرونشاندن جسم
حكومت بی‌تسكين
ای پاسخ تمام اشكال اضطراب!

وقتی كه حركت غريزه مرا زائيد
و جبرِ باد نام مرا بر سطوح سبز درختان نوشت
سفينه‌ها می‌چرخيد ند
و ماه، ماهِ تصرف شده
از انتهای تهيگاه تو تولد دنيا را
بشارت می‌داد.

سلام!
        حرارت چسبنده!


" یداله رویایی " با همکاری فروغ

 

5 / 2 / 1391(بازدید ), |

کسی که شبیه به هیچکس نبود ...

توی یه بعد از ظهر لعنتی ... یه خبر رو بعد از 4 ماه بفهمی :

گل محمد چند روز بعد از شب یلدا، 30 آذر 90 ( سی و هشتمین روز تولدش ) به قتل رسید ...

توی یه بعد از ظهر لعنتی ... هیچی بدتر این نیست ... که ... خبر مرگ گل محمد خداوردی رو بشنفی ...
.
.
.
فقط یه بار دیدمش ... فقط واسه چند ساعت ... و همونقدر کافی بود تا خبر مرگش ... ....

آخرای تابستون بود که توی نیشابور دیدمش ... برامون ساز ( سازی که خودش ساخته بود ) زد و خوند ... توی تموم لحظات مطمئنن روی زمین نبود ... و من خیره شده بودم به مردمک چشمش که سفید شده بود ... از 12 سال غارنشینیاش گفت ... از خاطرات تور لیدریش ... از عکس گفت ... عکس نگاه کردیم و صحبت کرد ... و من توی بهت فرورفته بودم از نگاه گسترده ی این موجود لعنتی بی نظیر ... از جمع فراری بود ... از ازدحام آدم ها ... همونطور که من بودم ... تحمل جمع برام سخته ... بیشتر از یکی دو نفر دور و برم باشن کلافه می شم ...
اون چند ساعت و تجربه ی هم نشینی با گل محمد یکی از خیلی " بهترین چند ساعت " زندگیم بود ... که دیگه تکرار نشد و نمی شه ...
حتی الان هم که نیستش بهش حسرت می خورم ... به اینکه هیچ وقت اونقدر جسور نبودم ... برای اینکه هیچ وقت اونقدر نتونستم زندگی کنم ... اونقدر توی اوج ... اونقدر ...

* گل محمد خداوردی
.
توکا نیستانی توی وبلاگش خیلی بهتر در مورد گل محمد نوشته : از اینجا بخوانید
.
.
توی این نصفه شب لعنتی ... با خاطرات لعنتی ... با این تنهایی لعنتی تراژیکم ... با پاکت سیگار خالی لعنتی ! چیکار باید کنم ؟
شاید برم کنار بزرگراه بشینم ... نمی دونم ...
.
فردا صب باید برم کافه شوکا حتمن ... اگه این شب لعنتی تموم شه !
.

 آهنگ Temporary Peace از Anathema


 

2 / 2 / 1391(بازدید ), |

Cemetery in polaroid


* چند تا از عکسای امروز ... اول اردیبهشت 91

...

 

* A Polaroid by Andrei Tarkowski


 

2 / 2 / 1391(بازدید ), |


 

امشب ارسلان پیشم بود و ... تا همین یه ساعت پیش ... 2 ، 3 نصفه شب داشتیم صحبت می کردیم درباره عکس و عکاسی ... بعد از این که رفت ... توی فکرای خودم رها شده بودم ... یاد شعر افتادم ... مدت هاست شعر نگفتم ... ولی شعرهام وارد عکسام شدن ... مدت هاست که بیشتر زندگیم و وقتم با عکس میگذره بدون اینکه متوجه گذشتنش بشم ... نمی دونم ... به این فکر کردم که چقدر توی عکس و تصاویر دور و برم رفتم ... که خودمو مدت هاست ندیدم انگار ...
جلوی آینه ایستادم و زل زدم به خودم ... به صورتم به ریش یک ماهم ... به قیافه و بدن و اندام وارفته م ... انگار که مدت هاست خودمو ندیدم ... نه به خودم رسیدم ... نه ورزش کردم ... نمی دونم ... روز به روز دارن منفعل تر می شم و بیشتر و بیشتر توی خودم فرو می رم ... شاید باید تغییری ایجاد کنم ... نمی دونم ... هیچی نمی دونم ...
فقط می تونم توی این لحظه سیگاری روشن کنم و دیگه فکری نکنم .

...

ای حلقه‌وار
جسم من از كدام سو
محصور می‌شود
بالا فريضه‌های جنون
پائين غريزه‌های خون.

"یدالله رویایی"
 

دانلود Bach.St.Matthew Passion
 

* Model : Niloofar

 

29 / 1 / 1391(بازدید ), |

تور ممنوعه قبرستان ارامنه

جمعه قراره که به این قبرستون برم ... اگه همه چیز جور باشه ... اگه شما هم مایلید زودتر اسم خودتون رو ثبت کنید تا ظرفیت پر نشده !

برای اطلاعات بیشتر اینجا رو کلیک کنید

28 / 1 / 1391(بازدید ), |

وقتی تمام حرفاشو زد ...
                                  دیگه حرفی نداشت ...

28 / 1 / 1391(بازدید ), |

سیگار پشت سیگار با طعم استریپ تیز

 

  این نصفه شبی دلم هوس سیگار همراه دیدن استریپ تیز کرده بود ...
آخرش نمی دونم از کدوم نا کجا آبادی این پیدا شد و دلم خواست که بعد از مدت ها بهش چندین و چند بار گوش بدم !

 

به جایی که بدان سفر نکرده ام به جایی دور در ورای هر تجربه
چشمان تو سکوت خود را دارند
در ظریف ترین حالت تو چیزهایی ست که اسیرم می کند
چیزهایی چنان نزدیک که نمی توان بدان دست یافت.

کوتاه ترین نگاهت به آسانی اسیرم می کند
و حتی اگر هم چون انگشتان، خود را بسته باشم
برگ به برگ مرا می توانی بگشایی
به همان سان که بهار نخستین گل سرخ اش را
(به لمسی راز آلود و سبک دست) می گشاید

یا اگر بخواهی مرا بربندی، من و زندگی ام هر دو
به ناگاه و به زیبایی بسته می شویم
به همان سان که وقتی دل گل به او می گوید:
همه جا دارد دانه دانه برف می بارد.

هیچ چیز این جهان که پیش روی ماست
به ظرافت شگفت تو نمی رسد
ظرافتی که
در هر نفس وا می داردم
با رنگ مهر، مرگ و جاودانگی را رنگی دیگر زنم.

نمی دانم چه در توست که می بندد و می گشاید
تنها می دانم چیزی در من است که می داند
چشمان تو ریشه دارتر از هر گل سرخ است
و حتی باران هم چنین دستان کوچکی ندارد.

"ادوارد استیلن کالینگز"


پ ن :
  دانلود دکلمه ی احمد رضا احمدی با آهنگسازی میلاد موحد


 

* قشم - آذر 90

 

28 / 1 / 1391(بازدید ), |

محض اطلاع

محض اطلاع  :
هوای این روزهای تهران به شدت بارانی ست !
.
وقتی بارون می بارید
همونقدر دیوونه بود که
سال قبل
که سال قبلش
که سال های قبل
،
چرا که دیوونه نبود ... فقط فکر میکرد که دیوونه ست ... چرا که همش فقط ادای دیوونگی بود .

 

27 / 1 / 1391(بازدید ), |

Homesickness

وقتی کاری نکنی ... یک روز تمام ... ول شدن روی تشک ... ساعت ها ... کتاب های نخونده سر جای خودشون باقی بمونن و عکس های بلانکلیف و رها شده به حال خود ... و زیر سیگاری لبریز شه از خاکستر و ته سیگار ...
همه چی سرجاشه ... آدم ها ... شهر ... ترافیک ... و عکس هایی که باید می گرفتم اون بیرونو نگرفتم ... همه چی سر جاشه و خواهد بود و هیچی دل تنگ من نخواهد شد ، همینطور که من ... شاید .

 

91/1/23 اینجا ... همین جا

...

جای خالی يك واژه
            كه تو از زنده‌گی من برداشته‌ای
    مرا به دويدن واداشته

" شهرام شیدایی "
.

و من هنوز نفهمیدم " تو " کی هستی ... چی هستی !

 

24 / 1 / 1391(بازدید ), |

Shame


... و دوستت دارم چيز تازه‌اي نيست، اما چيزيست كه بيشتر از هر چيز دوست دارم...

 

امروز دوستی رو دیدم که مدت ها ندیده بودم ... با هم ساعت ها قدم زدیم و گپ زدیم ... خیلی از حرفای ناگفتنیشو برام زد ... از شکسته شدنش توی چند تا رابطه ای که داشته گفت ( نه در واقع ) ... گفتم بهش خیلی نگران نباش ... این روزها همه یه جورایی بیمارن ... بیمار نیاز و احساسای سرکوب شدشون ... بیمار چیزی به اسم سک س ... بیمار چیزی توهمی به اسم عشق ... دیوانگی و دیوانه بودن کار هر کسی نیست ... عشق و سک س و وایستگی واسه آدماست ... آدمای حسابگر .... که هر بده بستونی رو حساب می کنن و خارج از قاعده رفتار نمی کنن ... ولی دوست داشتن و دوست داشته شدن و لذت بردن از فکر و جسم همدیگه توی لحظه ی حال ، بی دغدغه، بی فکر لحظه ی بعد ... فقط از دیوونه ها بر میاد ... 
در واقع و واقعا کیفیت رابطه ها روی کیفیت زندگی خیلی تاثیر داره ... همیشه نمی شه یه رابطه ی ایده آل داشت ... ولی میشه یه رابطه ی خوب و توی اوج داشت ... حتی نه از نوع طولانیش ... رابطه های ی خوب پر لذت یک شبه خیلی خیلی بهتر از رابطه های بیخود طولانیه بی لذته ...

.

پ ن : این روزها آدم دیوونه کم پیدا میشه ... ولی آدم تا دلت بخواد ریخته!

...

 

برخورد نزدیک از نوع متفاوتِ سوم

 

زن پرسید
می‌ریم سینما یا نه؟

مرد گفت
البته! باشه، بیا بریم

زن گفت
نمی‌خوام شورت بپوشم،
تا بتونی تو تاریکی کسمو قلقلک کنی

مرد پرسید
پاپ‌کُرن کره‌ای می‌خریم؟

زن گفت
معلومه

مرد گفت
شورتتو بپوش

زن پرسید
دیگه چی شده؟

مرد جواب داد
می‌خوام فقط فیلم نیگا کنم

زن گفت
ببین چی می‌گم
می‌تونستم چرخی تو شهر بزنم
اونجا صد تا مرد کشته‌ی اینند
که منو بکنند

مرد گفت
باشه برو بکن
من می‌تونم خونه بمونم و «پژوهش¬های ملی» را بخونم

چه نکبتی هستی تو
زن گفت
دارم جون می‌کنم تا مثلا
به این رابطه، معنایی بدم

با چکش نمی‌شه این کارو کرد
مرد گفت

زن پرسید
می‌ریم سینما یا نه؟

مرد گفت
البته! باشه، بیا بریم

در تقاطع "وسترن" و "فرانکلین"
راهنما زد که به چپ بپیچد
و مردی که از روبرو می‌راند
انگار می‌خواهد راه را بند بیاورد
سرعت زیاد کرد

ترمزها
نعره‌ای ناهنجار کشیدند
تصادف نشد
اما چیزی هم به تصادف
نمانده بود

مرد به مرد ماشین روبرو فحش داد
مرد ماشین روبرو، فحشش را پس داد،
مرد ماشین روبرو با کس دیگری بود
با زنش

آن‌هاهم می‌رفتند سینما

چارلز بوکوفسکی""

 ...

این فیلم رو پیشنهاد می کنم :

http://www.imdb.com/title/tt1723811

 

 

23 / 1 / 1391(بازدید ), |

شصت و نهمین عکس روی دیوار

ساعت 4 صبح 21 فروردین - 39 عکس جدید به دیوار چسبونده شد ...


...

 

شصت و نهمین و آخرین عکس روی دیوار - به تاریخ 11 فروردین 91 - زیر پل پارک وی

 

21 / 1 / 1391(بازدید ), |

پر از هیچ !


همیشه وقتی که حرف می زنیم ... برای اثبات همه چی  مثال از حرفای آدمای دیگه می آرن ... که هایدگر اینطوری می گه ... که به قول دریدا ... که ژیژک ... که ویتگنشتاین ... که این همه ایسم و ایسم و ایسم های بی پایان ...
فکر می کنم بهتره به جای این همه تقلای بی خود ... هر کدوم خودمونو حرف بزنیم ... از قول خودمون حرف بزنیم نه از قول بقیه ... دور و برمون پر بوده و هست از این بحث های بی نتیجه و بی کیفیت ... دوستی های بی کیفیت ... زندگی های بی کیفیت ... سک س های بی کیفیت ... شادی های بی کیفیت ... غم های بی کیفیت ... آدم های بی کیفیت که فقط میتونن آدما رو  مصرف کنن ... دنیا رو مصرف کنن ... فلسفه رو مصرف کنن ... زیبایی رو مصرف کنن ... شعرو مصرف کنن ... هنر رو مصرف کنن ... و آخرش هیچی ... دوباره و دوباره این چرخه ی پر از هیچ، تکرار میشه !


* از مجموعه ی ناتمام " بودن ها ، نبودن ها ، دگرگونی ها "


19 / 1 / 1391(بازدید ), |

17.1.91

حرفی نیست ...


17.1.91   ظهیرالدوله

 

18 / 1 / 1391(بازدید ), |

اتاقی از آن خود

همونطور که ویرجینیا ولف می گه : بدون اتاقی از آن خود نمیشه نوشت ...

همونطور هم من می گم ... همین طور بی خود نمیشه که آدم خلق هنری کنه نه اینکه خودشو هنر و مخاطبشو بکنه !

خودم ... همیشه وقتی که دچار بحرانم ( بحران به معنای مثبت نه تناقض و تضاد ) بیشتر نوشتنم میاد ... بیشتر کار می کنم و نتیجه هم بهتر از قبل ه ...
همیشه توی بحران ... توی یه رابطه ی انرژیک ... توی یه رابطه ی غیر متعارفِ غیر متعارف جوری که حتی تصورش سخته ... توی یه دیوونگی مفرط ... توی فوران احساس ... قدرت خلق هم بیشتر و بیشتر می شه ...
.
چند روزی ... دوستم حسین از آمل که به خاطر چاپ کتابش اومده تهران ... مهمونمه ... یه سال پیش خیلی اتفاقی به خاطر شعر، توی کافه شوکا با هم آشنا شدیم ... امروز کلی قدم زدیم و حرف زدیم و شعر خوند و من گوش دادم و کمی عکاسی کردیم حوالی یکی از حوالی های تهران ... تصمیمش گرفته شد ... کتابی چاپ کنیم با عکس های من و شعر و نوشته های اون ...


 

* پارسال - سفر شمال - یک ناشناس .

 

17 / 1 / 1391(بازدید ), |

تنِ زبان زبانِ تن - یدالله رویایی

تن ِ زبان

« این تن ِ من است، بخوریدش »
( مسیح)



ا)

انسان برهنه تنها نیست
هیچ انسان عجیبی تنها نیست


وقتي كه قله‌هايش را پوست
مي‌گستراند
و هواهای من از پوست
صعودِ هوايند
شكاف از قلّه می‌گيرند
و می‌گُسترند
بر سراسرِ پوستِ تو گُستره ی قلّه‌ها




ی)

افق در انتظار افق
و انتظار افق روی راه
راهِ افق را می‌بندد


هميشه آنكه منتظر است
برای آنكه می‌رسد از راه  سدّ ِ راه
و او كه می‌رسد از راه
برای او كه سدِّ چيزی‌ست  چيزی‌ست





ن)

چيزی نشسته در چيزی
تا نامِ چيزی ديگر را
از روی راه بردارد
خوابِ افق
ديوار


نبضی كه طولِ خون ِ مرا تند تر از خونم می‌پيمايد
می‌آيد
و ارتفاع به سدّ می رسد.





ت)

و باز پوست قُله‌هايش را
می‌گستراند
درونِ ِ من از بيرون
فاصله با پوست می‌گيرد

و پوست
درونِ مرا از بيرون می‌گيرد
وقتی كه قله‌هايش را پوست
می‌گسترانّد





ن)

پرچين ِ زير پوست
توطئه، پرچين
پرچين ِ زير


زبان ِ پرسه زبان ِ پَر
زبان ِ پرسه بر پِر
زبان پرسه بر چين
بر ابر
بر ابريشم
بر يَشم
زبان ِ پرسه بر چاله بر چول
زبان ِ ليس


با چشم‌های خواستن از تن
برهنه مي‌شوی   عجيب مي‌شوی
برهنه مي‌شوم   عجيب می‌شوم
و در سوالی حيوانی می‌مانم:
انسان برهنه تنها نيست
هيچ انسان عجيبی تنها نيست.
 




م)

زبان پرسه بر كِشاله می‌كشم
خرچنگِ خفته از جا بر‌می‌خيزد
و کير ـ ماهِ اساطير ـ
در فكری بي‌حيا از حيا می‌افتد
سخت می‌شود


تا در ميان اعضا اعضايم را
به ركعتي
در تو جمع می‌كنم
با تو جُمعه می‌كنم
عضو ميانی‌ام را
رکوع خفته را
نهفته را

قصر سياه كوچك تو باز می‌شود
و ريتم در كمر می‌گیرد
با رسمِ خطِّ ناخن‌ها بر پُشت





ن)

طلوع ِ پُشت   كتيبه   كوه
سيناي سجده   طور
ديوار ِ زاری

ثنای پُشت را زانوزدن
و سر به پيش پای تكاندن
گوئی كه زاری بر ديواری
ديوار ِ زاری  آری






ا)

جوانه‌های لرزيدن
بين دو آخ
وقتی كه پوست ـ چيزی نمانده از پوست ـ
بينی نمی‌شناسد
و بين
جز حذفِ بين
ـ بين ِ دو آخ ـ نيست
تا تن- تمامِ تن-
تا تو- تمامِ تو-
تا بیخ
تا ناله
تا درد
تا مرگ،
ـ آخ  پس كجا است بيخ؟





س)

وقتی كه صخره سيل را
تا می‌كند
انسانِ برهنه در مرگ تنها نيست


معمار خرابه‌های من  مار
از لانه ی پرستو پائين می‌آيد
و چهره ی تو
بر پلكِ بسته واژه ی مجهولی ست.







ت)

و آب در گرهِ آب می‌مانّد
در من
و هر درخت
در تو يك درختِ ديگر است

منقارهای درازِ من از بالا
بر لانه لانه لای ِ كوچكِ تو پائين
می‌بارد   می‌بارد
و باز هر درخت
در تو يك درختِ ديگر است.





ب)

و در عبور ِ از پوست
باران بيرون می‌مانَد

ديواره ی درون من ای پوست،
ای جدار!
جا در تو می‌گذارم جايم را
اي حذفِ جای من
ای جا!





خ)

جان چیزی از تن است
حالا که جان
جز چیزی از تن نیست
حالا که جان تن است
ای حذفِ جای من، ای جا،
در سينه در تمام ِ سينه ی تو
جا آنچنان می‌مانم انگار
دنيا در كسِ تو به آخر رسيده است.





و)

فرار
زيبائی ِ فرار
در قابِ رنگ‌های فراری
ديوار را
معنای پشتِ ديوار می‌كُند

معنا منم
ـ معنای پشتِ ديوار ـ
فرّار.

پاريس، ژوئيه 2001

" یدالله رویایی "



* سال پیش ... یه همچین روزایی ... Model : Sahar

17 / 1 / 1391(بازدید ), |

Into The Wild


این روزها هر کسی رو که میبینی از دردهاش صحبت می کنه ... همه عادت کردیم به صحبت از درد و بدبختی ... این جا درد ملاکه .... انگار هر کس که دردهاش بیشتر باشه بزرگتره و بهتره ... و هر کی که حرفی نزنه و از دردی نگه متهمه ... از همون موقعی که یادمه همین بوده ... اینجا همه دوس دارن گرایش داشته باشن به درد و غم ... دپرسی یه جورایی شبیه مد شده ... تا تقی به توقی میخوره طرف دچاره یاس فلسفی میشه که انگار تمام بار جهان روی دوشش ... همه چیز و همه کس و همه ی انرژی ها میل دارن به سمت غم تا چیز دیگه ای ...
همین من ! همین منِ پوفیوس ... چه قدر اینجا توی همین وبلاگ چس ناله کردم ! یا حتی همین الان ! توی همین چند جمله ای که نوشتم ... شده کارمون چس ناله های بی خودی ...
توی ذاتمونه انگار ... درد کشیدن و درد دادن و زندگی نکردن ... از همون اولشم همینطوری بوده ... از همون لیلی و مجنون و شیرین و فرهاد کس شعرمون گرفته تا الانمون ... که دختره پسره با همن و بعدش هیچی ... نه لحظه های خوبی ... نه سک س خوبی ... نه خاطرات خوبی ... و بعدش فقط یه مشت اراجیف میمونه توی ذهن آدما ... رسما دور و اطرافم مدت هاست ندیدم یه دوستی خوبو ... همین کیفیت رابطه هاست که یه قسمت زیادی از کیفیت زندگی رو مشخص می کنه ... مگه غیر از اینه ؟ ... بعدش چی میشه اینکه دختره پکر میشه و میره توی خودش و توهمات و آرزوهای خودش و تنهایی با خودش ور بره و توی این فکر باشه یه روز بهتر از این شه و آخرشم با یه لندهور اسکل تر از خودش آشنا شه و با خودش فکر کنه که چقدر خوشبخته ... یا پسره بره بشینه جلوی پورن و کف دستی زدن با خودش و بعدش تند تند و سیگار بکشه و بگه اه اه چه دنیایی چه آدمای گهی و بعدشم بره جنده بازی خودشو کنه ...
اه چقدر دارم پراکنده و درهم برهم مینویسم ... بدم میاد از اینجور وقتایی که کلی حرف دارم که میخوام بزنم و کنترل از دستم خارج میشه ...
باید اغراق کنم توی جمع های پسرونه ای که بودم ... بعد بحث هنری و سینمایی و عکاسی و فلسفی ... همه چیز منتهی میشد به سک س ... و بحث در مورد کون و کپل و رون و سینه ... آخه لامصب ... !!! خیر سرم یه گروه عکاسی از جمع چند تا دختر و پسرو جمع کردم که با هم دور صحبت کنیم و بتونیم به هم کمک کنیم ... ولی آخرش هر کی با یکی پرید ... گروه عکاسی شد گروه دوستیابی ... منم شاشیدم وسطشونو ... همه چی شد هیچی ... از همون اولشم هیچی بود ...  
با هر کی بحثش پیش اومده گفتم ... آره یه نیازه ... سک س یه نیازه ... پس چرا اینقدر بزرگش می کنین واسه خودتون ؟ چرا اینقدر فلسفه بافی می کنین در موردش ؟ چرا از هر دری از فلسفه و عرفان و ماوراالطبیعه بهش اضافه می کنین ... چرا این همه پیچیدگی ؟ چرا این همه شرط و شروط میذارین واسش لامصبا ؟ این جامعه و حکومت لعنتی ام بدتر از همه چی پیاز داغشو زیاد میکنه ... جامعه گه مصبی که هنوز سک س توش تابوئه ... پرده و نداشتن پرده قبل ازدواج توش تابوئه ... هر چی روش دس میذاری ذاتا اصن تابوئه ...
نمیخوام دوباره همه چی برگرده به چس ناله ... بیشتر این چند روزی رو که اومدم تهران ... توی خونه بودم ... یا پای نت و ادیت عکس ... یا کتاب و چای داغ و سیگار ... یا خواب ... چند مدته که خیلی تنها شدم ... یعنی خودم خواستم که تنها باشم و دور همه ی آدما به جز چند نفرو خط کشیدم ... آدمایی که نبودنشون بهتر از بودنشونه ... چند مدته که خودمو خیلی تنها کردم ... امروز از صمیم قلب یه حسی داشتم که دوس داشتم ... یه نفر زنگ میزد ... یا اس ام اسی میزد و حالمو می پرسید و گپ میزد باهام ... ولی دریغ ! نمی دونم ... شاید همه دارن درست فکر می کنن و رفتار می کنن و منم که اشتباه می کنم ... چند وقته که از چیزی آنچنان خیلی هیجان زده نشدم ... چیزی منو به وجد نیاورده ... و همونطور چیزی آنچنان منو آزار نداده ... این شاید چیز خوبی نباشه ... باید همه چیز بهتر از این شه ... می شه ...
اول حرفام از درد گفتم ... شاید بهتر باشه از این به بعد به جاب شمردن دردها ... لحظه های خوشی رو شمرد و اونارو به حساب آورد ... لحظه هایی که که آدم میتونه توی اوج باشه ... احساس می کنم خیلی از حرفام ناگفته موند ... حالا ... شاید تا نوشته ی بعدی ...
فیلم Into The Wild رو پیشنهاد می کنم ... شاید تابستون فرصتی پیش بیاد و بعد از همه ی اما و اگرها و این شایدهای ناتموم و همیشه موکول کردن همه چیز به بعد ... بتونم و بشه که یه زندگی اینطوری رو تجربه کنم ... هر چند واسه یه مدت کوتاه ... نمی دونم ... به احتمال زیاد یه جایی توی شمال ... اونجا همیشه به من خوش تر می اومده ...
ساعت 6 صب 13 فروردین ... فک نکنم که بخوابم ... میرم بیرون ... سمت قیطریه ... میتونم توی نور طلوع آفتاب ... عکاسی کنم ... و همه ی فکرای بیخودو فراموش کنم ...
 

                                 

 


13 / 1 / 1391(بازدید ), |

Eleanor & Barbara by Harry Callahan


هری کالاهان لعنتی ... !

 

  The tiny figures in these photographs, almost unidentifiable, are photographer Harry Callahan’s wife, Eleanor, and daughter, Barbara taken in and around Chicago in the early 50s
Harry Callahan kept no notes, no diary, and very little was written about him. His three main subjects were his wife and daughter, nature, and the architecture of Detroit. His photographic workflow consisted of a morning walk where he took many photographs, followed by an afternoon of proof printing. Yet, for all his photographic activity, Callahan, at his own estimation, produced no more than half a dozen final images a year
...

 

11 / 1 / 1391(بازدید ), |

 

    داشتم لابلای آرشیوم ... عکس هامو نیگا می کردم ... که برخوردم به این عکسا ... ازشون پاک یادم رفته بود ... این عکس ها واسه یه هفته قبل ار عیده ... روزی که در تکاپوی چسبوندن عکس هام به دیوار خونه بودم ... اتفاقا اون روز یکی از دوستای خیلی خیلی عکاسم هم مهمونم بود و این عکس ها رو اون ازم گرفت ...
با خودم فکر کردم بد نیس که هر بار از پر شدن این دیوار از عکس ... عکس بگیرم ...

 



 



 

10 / 1 / 1391(بازدید ), |

دور ... خیلی دور ...

   جنده شده بود ... و هنوز هم بود ... گاهی وفت ها بهم زنگ می زد ... با حال خراب ... میخواست ببینتم ... و همیشه و هر بار همه چی نیمه تموم می موند و حرف های ناتموم ... همیشه و هر بار تنها از کافه می زدم بیرون ...
با خودش فکر می کرد ... که شاید ... توی یکی از اون شب ها ی طولانی ... یکی از اون روزای طولانی تر ... بزنه و یکی عاشقش بشه و ببرتش با خودش ... به دور ... به دورها ...
.
بهش گفتم : تو ... قصه ها رو ... خیلی ... خیلی ... باور کردی ...
.
... مدت هاست بی خبرم ازش ...

 

 

10 / 1 / 1391(بازدید ), |

اعتراف


   تعطیلات عید 89

[ شب ]

[  دریا ]

[ صدای موج های پیاپی ]

دور آتیش : همه جمع بودن ... و اون ... کنار اون [ پسر ... دوست ... یا شاید شوهر ] سفت و تنگ ایستاده بود ...

همه فکر می کردن با خودشون ... اگه اون مال من بود ... حتما خوشبخت تر و خوشحال تر از این می بود ...
.
توی اون سفر ... همه با اون خوابیدن ... با رعایت انصاف ... در نهایت احترام [ شاید ]

بعد از اون سفر ... نه اون خوشبخت شد ... نه هیچ کدوم از اون ها که یکی هم، من بودم !

[ دریا ]

و هنوز که هنوزه ، باد موج ها رو به ساحل میاره ... روز و شب .


8 / 1 / 1391(بازدید ), |

امسال هم مثل همیشه سال خوبی نیست...

امروز صب از خونه ، نیشابور ... برگشتم تهران . اومدم خونه م ... لامپ آشپزخونه سوخته بود ... گلدون پیچک حالش خوب بود ... همه چی سرجاش بود ... انگار توی این 10 روز هیچی اینجا دلش واسه من تنگ نشده بود ... فقط من بودم که دلم هوایی اینجا بود ... بعد چند ساعت خواب و درکردن خستگی راه ... اولین جایی که دلم میخواست برم شوکا بود ... رفتم و مثه همیشه نون پنیر چایی خوردم و همه چی مثه قبل ... فقط چند تا گلدون اضافه شده بود به کافه ... آدما رو دیدم و یه خورده حرف زدم ... شایدم نزدم ... بعدش دلم خواست برم قدم بزنم ... رفتم حوالی پارک وی و ولیعصر و زعفرانیه ... قدم زدم ... فقط قدم زدم ... دوربین هم روی دوشم بود ... ولی هیچ عکسی نگرفتم ... الان دقیق یادم نیست اصن به چی فکر می کردم ... قدم زدم ... کوچه پس کوچه ها و بعدش تجریش و بعدش میدون قدس ...بعدش سوار تاکسی واسه رسالت ... اومدم خونه ... دوربینو گذاشتم و رفتم واسه خونه خرید کنم که یخچالم خالی نباشه و امشب بی سیگار نمونم ... خرید کردم و برگشتم ... و الان یه ساعتی هست که پای لب تاپ ... پشت میز ... توی آشپزخونه نشستم ... و الان دلم خواست اینجا بنویسم ... همین ... هیچ چیز خاصی واسه گفتن نیس فعلا توی این لحظه ...  همین چیزای معمولی و روزمره خودشون به خودی خود یه زندگی ن و بس .
.

می خوام الان بگم که خوشحالم از داشتن این خونه ... همین خونه ی 30 متری ... همین خونه ی کوچیک و دنج ... یه جای این شهر ...
دارم کم کم یه سری از عکس هامو چاپ می کنم و می چسبونم به دیوار ... یه مدت دیگه یه دیواره که پره از عکس هایی که گرفتم ... اینطوری خیلی بهتره ... مثه بچه هایی میمونه که به دنیا آوردمشون ... آدم که بچه شو توی پروزشگاه نمی ذازه ... منم نمی خوام که عکس هام فقط توی هارد باشن ... میخوام چاپشون کنم و بزنم به دیوار که جلوی چشمم باشن ...
خوشحالم .... خوشحالم از داشتن این چاردیواری ... که میتونم عکس هامو به دیوار بچسبونم ... که بوی عود و سیگارم مخلوط بشه توش زیر نور هالوژن ... که منتظر دم کشیدن چایی بشم ... که هظ کنم ... شایدم حز کنم ... شاید هز ... یا حض ... هض ...  که حظ کنم پیش خودم . و برام مهم نیست تا کی قراره طول بکشه یا می کشه ...
اولین پست وبلاگ توی سال جدید ... امسال هم مثل همیشه سال خوبی نیست... ولی من از هر دریچه ای نفس می کشم ...

 

 

8 / 1 / 1391(بازدید ), |

شعرهای گمشده

دریا

موج

سیگار

آبجو

شعرهای گمشده در من ...

.
.
.


من - سفر قشم - آذر 90

.

.

.

شعر

قایقی جامانده در دلِ‌ ماست

كه هنوز هم

بوی دریا می‌دهد .
 

" شهرام شیدایی "


 

18 / 12 / 1390(بازدید ), |

صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد



فکر می کنم بهترین کاری که از دستم بر میاد عکاسیه ... عشق بازی با زندگی و دوست داشتن خودم و دوستانم و آدم ها .
morteza.toozandehjani@gmail.com

مالیخولیا
روزنوشت
homesickness
insomnia
نوستالژیا
شعر






نیما
صابر
زهرا
وبلاگ قبلی من

نقل مکان
Gloomy Sunday
Traveling to Isfahan
Enter The Void
کسی که شبیه به هیچکس نبود ...
Cemetery in polaroid
تور ممنوعه قبرستان ارامنه
سیگار پشت سیگار با طعم استریپ تیز
محض اطلاع
Homesickness
Shame
شصت و نهمین عکس روی دیوار
پر از هیچ !
17.1.91
اتاقی از آن خود
تنِ زبان زبانِ تن - یدالله رویایی
Into The Wild

RSS 2.0


آمار وبلاگ:
 

بازدید امروز : 59
بازدید دیروز : 89
بازدید هفته : 405
بازدید ماه : 2291
بازدید کل : 29297
تعداد مطالب : 93
تعداد نظرات : 144
تعداد آنلاین : 6